چالشِ حرکت

خرید بک لینک

حقیقتِ بزرگ و مهمی هست که اصولاً بهش بی توجه

هستیم، در حالی که حس میکنیم به اندازه ی کافی

تونستیم تو زندگیمون بهش رنگ بپاشیم و قبولش کنیم.

این تعریف البته در مورد بیشترِ حقایق صادقه: حقایقی

که در ذهنِ ما به عنوانِ اصولِ اساسی مورد بررسی و

تاکید هستن اما در عمل، تو فکت های ما دیده نمیشن و

اثری ازشون نیست. دودوتا چهار تا میکنم و پی میبرم

اگر این مشکل حل بشه، نصف مشکلات بشر حل شده

ست! لازم نیست عقایدمون تغییرِ چشم گیری حاصل کنن،

کافیه همون عقاید تو رفتارمون به درستی پیاده بشن.

مثلا خیلی از دزد ها به خوبی میدونن و برای

مغزشون تعریف شده ست که

"دزدی کار بدی ست

مالِ مردم خوری عاقبت خوشی ندارد

سیر کردنِ شکمِ خود و خانواده م

با پولی که حقِ من نیست، نمیتونه هدفِ قابلِ قبولی

برای این عملِ صد در صد اشتباه باشه"

اما با همه ی این ها شاهدِ رفتار غلطِ برخی از افرادِ

هرچند درستکار که پیشه ی خوبی داشتن، هستیم

و این به این معنیه که مشکلات تونستن بر اصولِ محکمِ

زندگی ما حکومت کنن و ما رو وادار کنن برای حلِ مشکلِ x،

از همه ی خطوطِ قرمزِ مسلم، عبور کنیم و این برای نابودی،

اتفاقِ کافی هست. اما وقتی اجازه بدیم

مشکلات به ما پیروز بشن مثلِ اینه که

برای بیرون اومدن از باتلاقِ بدبختی دستِ بدبختی رو بگیریم

و از بانیِ درموندگیمون کمک بخوایم!!

این بار میخوام در موردِ چیزی صحبت کنم که در نظرِ من،

فقط ساختِ ذهنِ بشر و بهانه ای برای دامن زدن

به سبکِ اشتباهی از زندگیه: تنبلی.

تنبلی رو چی تعریف می کنید؟

نداشتنِ توانایی کافی بدنی برای انجامِ کار؟

اینکه مشکلِ جسمیه که قابل حله

نداشتنِ عزم و اراده ی کافی برای انجامِ کار؟

این از بی هدفی،

نداشتنِ هدف مشخص،

سردرگمی یا رسیدن به پوچی حاصل میشه.

یه جور افسردگی. کافیه چند ساعت با خودتون

"دودوتا چهار تا" کنید تا بفهمید از زندگی چی می خواید؟

چی براتون یک "ارزش" محسوب می شه

و ارزشِ تلاش رو داره؟

آیا واقعا اهدافتون درست هستن؟

آیا بی حوصلگیتون ناشی از یه زخمِ کهنه ی سنگینه؟

می تونید حلش کنید؟ معلومه که می تونید...

بشر توانائه بی شک :)

باید در موردش حرف بزنید؟

باید خودتونو خالی کنید و بارِ سنگینیو که همیشه

مثلِ یه موجودِ کلافه کننده و مثالِ کنه،

کنارِ گوشتون بوده رو پایین بذارید و رد شید و برید؟

نکنه قضیه ی اتفاقِ بی برگشتی در میونه؟؟

نکنه باید پشتِ سرت بذاریش و مثلِ دفترِ خاک خورده ای

که پر از غصه های این سال های شاید زیادِ زندگیته،

دفنش کنی و هر وقت فکرش اومد سمتت،

خودتو مجبور کنی به رو به روت نگاه کنی

و یه قفلِ اساسی به گذشته ها بزنی، کلیدشو قورت بدی

و زندگیتو از اولِ اول بسازی؟

پس، تو دوستِ خوبمـ..

تنبل نیستی. فقط نخواستی کاری کنی تا حالا!!

ولی خب همین الانشم میتونے بلند شے.

آره. برای تو تعریف شده بود که

بااااید زندگیو ادامه بدی هر چی که شد.

باااید بلند شی و برای زندگیت آستین بالا بزنی.

برای تو تعریف شده بوده و هست که

بااااید بهترین شکلِ ممکن از خودتو بسازی.

اینا تو ذهنت مثلِ موادِ کیکی هر چند خوشمزه

با مخلوط کن هم خوردن و هم خوردن

و باعثِ اعصابِ داغونت شدن...

موادی که اگه مخلوط کنو از داخلشون میکشیدی بیرون

چیزِ خوبی از کار در میومدن. اما فقط نگاشون کردی.

مثلِ عقاید درستت گه فقط در حد

یه عقیده ی به ثمر نرسیده مونده بودن

و تو مغزت ماسیده بودن

و همش بهت تلنگر میزدن که بلند شی...

و تو بازم می شستی تا حرص خودتو دراری

. عزم داشتی ولی نمیخواستی مشکلاتتو حل کنی

تا به دادت برسه و تو وجودت، زنده بشه.

ولی...

شما خواننده جان :)

یا من، نویسنده جان :)

هیچ کدوم از راه های خوشبخت شدن به دردِ کار ات

نمی خورن... هیچ کدوم ازین افکار و سبک های درست

که برای خودت ساختی و تو ذهنت مهمون کردی

به دردِ کارت نمی خورن... اگه نخوای بلند شی.

کیک ات داره شلابه میشه.

پس کجایی که ازش بهترین دسرِ ممکن

در محدوده ی تواناییاتو درست کنی؟؟...

کسی که همه جوره هوامونو داشته و داره....

ما را در سایت کسی که همه جوره هوامونو داشته و داره. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:38

صفحه بندی